تبليغاتX
هوا کبود شد این ابتدای باران است...

هوا کبود شد این ابتدای باران است...

حس پروازم ...

 

اینجا رو، رو به راه کرده بودم واسه خودِ خودم.(هر چند در راستای عوارضِ استفاده مشترک از کامپیوتر به زودی زود لو رفت) خسته بودم از دیدن این همه وبلاگی که از تاریکی و غم و این حرفا میگن.  با خودم گفتم هرچند که تاریکی هست اما سعی کنم همچنان دفترچه ی کوچیکمو(سنگ صبور کاغذی مو) واسه تاریکی و غم نگه دارم و لب خندون و زیبایی رو واسه آدم های دوست داشتنیِ دور و برم. سنگ صبور کاغذی مو همچنان در قرن 21 بیشتر قبول دارم. سیر تحول اون هم الان برام جالبه. بچگیم بیشتر به خوندن میگذروندم تا نوشتن، شعر و قصه. کتاب مورد علاقه دوران ابتداییم، "مثل چشمه، مثل رود" بارها اونو از کتابخونه مدرسه قرض گرفته بودم و خونده بودم. و گاهی چند خطی به یادگار نوشته بودم.  حرف و سخن نوجوونیم بیشتر به حال و احوالات روزانه، یکی ش دیدن بغض همه، تو یه عیدی که یه مادری رفته بود، و دیگه با لبخند به استقبالمون نیومده بود. و بارها نوشتم،" شیرین جونم! تو شلوغی آدم بزرگا گم نشی!" (اون موقع هم اندکی نصیحت می کردم)

حالا شرمندم از اینکه اینجا گاهی بوی غم هست. بهانه نمیارم ولی این اواخر غم بیشتر سراغم میومد که بنویسم تا شادی. می خواستم ننویسم از غم، ولی  یه جوری حسابی دلمو می سوزوند که نوشته ها می ریخت اگه نمی نوشتم.

 یه خواستنی مو گذاشتم ببینید. حتما یه روزی می پرم...

 

                       

 

هوای پریدن آبیست...!!!

پرهای پرواز دستان توست

عاشق که باشی

هوای پریدن آبیست

عاشق تر که شوی

محو می شوی

دوست داری بیشتر راه بروی

کنار روحی که فراز ابرهاست

آسمان...!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:38  توسط شیرین  | 

ای اندوه، تو بر من چیره نخواهی شد!

 

یکی بود که می گفت: اگه بالهای پروانه رو بکنی کر میشه

و من گاهی با اونکه می بینم و می شنوم  خودمو به ندیدن و نشنیدن میزنم،

بعضی اوقات  تحمل زخم زبوناتون، آی آدما!!! برام سخت تر میشه... نگاهتون سنگین تر...

چرا با من این کار رو کردی؟

نازنینم! چرا بی انصاف میشی؟

حتی خودمو به نفهمیدن زدم!!!!!

همیشه خوش نداشتم اهلِ جا زدن باشم...

دردم زیاد بود که انقد سرخوش به نظرت رسیدم. آخه چی هست که ارزش غم داشتن داشته باشه؟

این همه انحراف تفکر... این همه توهم، دلگیرم کرد... این همه خرافه...

خوش به حالمه وقتی با یه کریمِ بزرگوار طرفم، اون جوری بد بودن سخت میشه

وقتی این همه خوبی و بزرگی و زیبایی هست، سختت میشه که تو وصله ی ناجور بشی،

اینجوری مهربون بودن، میشه خاصیتت؛ که از تو جدا نشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:18  توسط شیرین  | 

دوستت دارم همزاد لحظه هایم...

 

وقتی دنبالت می گشتم، زیاد سخت نبود پیدا کردنت؛ باید می دیدم کجا کاری هست و بعد ببینم سخت ترین قسمتِ کار کجاست...

باز لبخند قشنگت قلبمُ آروم میکنه. دلخوش میشم که حقیقتی بس بزرگ وجود داره. –بهم میگن تو رو دوست ندارم، میگن این آرامشه، نه خودِ تو، که من دنبالش هستم.-

من هنوز اونقدر قلبم بزرگ نشده که همه ی این بزرگی ها وکوچکی ها، و شاید بزرگ نبودن ها و کوته نگری ها رو درش جا بدم. هنوز اونقدر گرما نداره، گرمای دوست داشتن؛ تا همه ی تلخی ها و سردی ها رو در خود ذوب کنه.

دیدی یکی چقدر می تونه بزرگ باشه؟ مثل مامان. همیشه برام سخته درک کنم چطور این همه عشق و صبوری در وجودش هست.

هنوز گمم. هر لحظه دارم یاد می گیرم.

بعضی اوقات می شینم  مبهوتِ وجودت می مونم؛ تواضعت، مهربونیت، دلگرمیت،...

تو بزرگُ بزرگتر میشی و دیگه سایه میندازی...

آدم های بزرگ رفیق کم دارن...

تنهای بی سنگ صبور من...

آخه آدم تا بزرگتر میشه، غمش بزرگتر میشه...

انقدی هست که می دونه، هر دلی جا نداره... بعضی اوقات انقدر زیبایی هست و انقدر ماها، آدما، در بازی و لجبازی گمیم، که باید از دنیا چاهی باشه تا از غم های بزرگ براش گفته بشه، باید شبی بس سیاه باشه تا غمی به وسعت دردِ یک مرد اونجا آروم بگیره..

بیا نور بخوریم...

یه یاکریمِ تنها این روزها روبروی خونمون میشینه...

و صدای یه صدقه میاد...

توخیلی شبیهی..

تو یادآوری...

تو خودت هستی....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:59  توسط شیرین  | 

مهربانی هست...

 

چه فرقی داره اگه دلت گرفت...

آروم باش، تو اون شب تازه فهمیدی...

مثل همیشه انکار کرد...

غمت رو بین خنده های حاصل بهتت پنهون کردی...

دیدی چقدر بی اهمیت بود، دیدی چه ساده نگات می کردن؟

دیدی اعتماد بنفس چیه؟

آروم باش که خدا رو داری

-یادت میاد دکتر می گفت:"شما خودتون ساختین"-

یادت میاد اون مردُ با رسول خدا...

یه چیزی مثل همون...

می شنوی میگن: بی خیال...می شنوی میگن:"آره تو راست میگی؟!"

اما من راست گفتم. دیدم که سهل نگاه کردن

همه ی باور من زیبایی است...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:15  توسط شیرین  | 

آیا تو زیبای منی؟


و هنوز هم دلم می گیرد...

نمی دونم چطور باورم باور شد.

بالندگی ات، سربلندی و آزادگی ات همه ی آرمانم شده بود. چگونه مبهوت شدم. چه خوش باورم من همیشه...

هنوز نمی دونم چرا ما با اونکه همه مون آدمیم می گیم یکی باید یه جور دیگه فکر کنه.

حق و باطل ملاک است. و زمین خدا وسیع است. و بیا بپرهیزیم از آنچه عقلمان گفت و جان گفت بلی و یاد دارم که زیبایم آرام نجوا می کند.

نمی دونم چطور همه ی شکنجه ی یک آدم میشه اینکه برو تو یه چاردیواری مبحوس باش. یعنی اینکه حق نداری آدم های دیگه رو آزادانه ببینی و باهاشون حرف بزنی. انفرادی چه جوره؟ به نظرت یکی چقدر بده که میره زندان؟ اون بده یا بدی کرده؟ بد یعنی فکر بد؟؟؟

حبس ابد یعنی چه؟؟؟ همه ی دارایی من زندگی است.

جرم من اندیشیدنی دیگرگونه، و شاید فقط اندیشیدن...

زیبایی من و تفسیر تو از زیبایی، ای مهربان دوستداشتنی ام!!! دیگرگونه است.

دوست دارم بدونم بزرگترین غمت چیه؟ و بزرگترین عشقت؟

و شاید بزرگ عشقت و بزرگ غمت...

کاش آرزوهامون کمی بزرگ بود و کاش آرزوهامون کمی کوچیک بود. نه کوچیک اندازه ی آجری... و کاش بزر گ و کوچک به اندازه شاد کردن دلی.

همه مون آدم به دنیا میایم و یکی زیبا و یکی زیباییِ دیگری.

و چه زیباست هستی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:46  توسط شیرین  | 

دوام باغچه

                                             

هوا کبود شد اين ابتدای باران است          
دلا دوباره شب دلگشای باران است


نگاه تا خلاء وهم می‌کشاندمان
مرا به کوچه ببر اين صدای باران است


اگرچه سينه من شوره زار تنهايی است
ولی نگاه ترم آشنای باران است


دلم گرفته از اين سقفهای بی روزن
که عشق رهگذر کوچه‌های باران است


بيا دوباره نگيريم چتر فاصله را
که روی شانه‌ گل جای پای باران است


نزول آب حضور دوباره مرگ است
دوام باغچه در های‌های باران است

 

دری به خانه ی خورشید- سلمان هراتی


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:40  توسط شیرین  | 

آهنگ دلنواز مهربانی ها ...

                      


خاک...! نمازم.

آب...! خنکای جاریت، نجواهای عارفانه ات.

نسیم! ای همسفر!


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 19:6  توسط شیرین  | 

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند/ و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست


میشه باز از قشنگی ها نوشت...

شاد باشیم و بخندیم که زیبایی هست....

میون تاریکی ها...

منتظرم...

مثل چشمای منتظرِ دخترکِ سر چهارراه

با نرگس های تو دستاش

برق مظلومیت نگاهشو دیدی؟

مثل چین پیشونیه یه پدر؛

من عاشقِ دستای یه کارگر شدم. خیلی زبر بود.

یه پدربزرگِ قصه گو.

آفریننده ی زیبایم!

مثل نگرانی یه مادر؟ افسوس که من لمس نکردم، دلِ لرزون از رو دوست داشتنِ بی نیاز، یعنی چه؟

مثل شیطنت پسر بچه های دوقلو

یا چشمای خرماییِ خمار؛ خواب آلود؛ سر صبح؛ کشون کشون؛ میرن مدرسه؛ شایدم مهد

از آدمای زیبای دور برمون...

از سالمندای تو پارک، پیر مرد پیرزن های اتو کشیده ی مو سفید که من عاشقِ برقِ چشماشونم. صورت شفافشون؛ با چروکِ روزگار. به اونا که میرسم یواش میرم؛ تا یواشکی تماشاشون کنم.

دعواهای عاشقونشون برام قشنگه. منو میخندونه.

کاش ما ظاهر جوونا،اونا رو باور می کردیم. تا نشینن.

دختر بچه های مقنعه سفیدُ دیدی؟

می خندم به غصه هاشون. برام جالبه دلشوره هاشون.

دعواهای پسرک های تو کوچمون.

شادی مغرورانه نکن، بچه ها هم به ما می خندن.

- تو با این همه شکلات که داری بازم ناراحتی؟(یه پسر بچه از یه مغازه دار پرسید)

از دلتنگی ها که ما رو به تنگ میارن...

بزار خیلی ساده بگم.

آره؛ نمی دونم چرا؛ دلتنگی داره یا نه؟ ولی من صفِ شیر که می بینم دلم میگیره

من وقتی می بینم بازنشسته های عزیز اول صبح دمِ درِ بانک صف بستن؛ دلم میگیره

آی تاریکی؛ هر چند نگویم؛ هستی..

از دلتنگی ها که ما رو به تنگ میارن...

وقتی میشه خالصانه عاشق طبیعت بود، چون کمتر فراموشکاره.

آی آدم ها...

مهربانِ دوست داشتنی ام!

فراموشمان نشود زیبایی را...

آدما!!!!! انقد مسافر خونه رو جدی نگیریم..

جدی بگیریم، سفر کوتاهه...

...

همسفر!

توشه بردار , صدا می شنوم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:48  توسط شیرین  | 

ذکرش بخیر ساقی مسکین نواز من


تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت

همت درین عمل طلب از می فروش کن
.
.
.
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد

چشم عنایتی به من دردنوش کن


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:8  توسط شیرین  | 

همه عاشق به ذات يكديگر


من بزرگی را در وجود مردی دیدم

که در دهکده جذامی ها

عشق منتشر می کرد

وجودش پذیرای انسان ها بود

بی هیچ واهمه ای، بی هیچ احساس فنا

آسوده و مطمئن

چشمانش برقی داشت تماشایی

او شاد بود و گرمی آغوشش را دریغ نکرده بود

از بی پناهان

آیا غم او را نیز مسخ کرده بود

آیا باور نداری که تاریکی تاریکی را پاک نخواهد کرد

چگونه نور را نایافتم

بلکه سلام و پاسخی را کشته بودم

قلب کوچکم با رنج ها وسیع می شود

هم زمین!

دوستت خواهم داشت


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:43  توسط شیرین  |