حس پروازم ...
اینجا رو، رو به راه کرده بودم واسه خودِ خودم.(هر چند در راستای عوارضِ استفاده مشترک از کامپیوتر به زودی زود لو رفت) خسته بودم از دیدن این همه وبلاگی که از تاریکی و غم و این حرفا میگن. با خودم گفتم هرچند که تاریکی هست اما سعی کنم همچنان دفترچه ی کوچیکمو(سنگ صبور کاغذی مو) واسه تاریکی و غم نگه دارم و لب خندون و زیبایی رو واسه آدم های دوست داشتنیِ دور و برم. سنگ صبور کاغذی مو همچنان در قرن 21 بیشتر قبول دارم. سیر تحول اون هم الان برام جالبه. بچگیم بیشتر به خوندن میگذروندم تا نوشتن، شعر و قصه. کتاب مورد علاقه دوران ابتداییم، "مثل چشمه، مثل رود" بارها اونو از کتابخونه مدرسه قرض گرفته بودم و خونده بودم. و گاهی چند خطی به یادگار نوشته بودم. حرف و سخن نوجوونیم بیشتر به حال و احوالات روزانه، یکی ش دیدن بغض همه، تو یه عیدی که یه مادری رفته بود، و دیگه با لبخند به استقبالمون نیومده بود. و بارها نوشتم،" شیرین جونم! تو شلوغی آدم بزرگا گم نشی!" (اون موقع هم اندکی نصیحت می کردم) ![]()
حالا شرمندم از اینکه اینجا گاهی بوی غم هست. بهانه نمیارم ولی این اواخر غم بیشتر سراغم میومد که بنویسم تا شادی. می خواستم ننویسم از غم، ولی یه جوری حسابی دلمو می سوزوند که نوشته ها می ریخت اگه نمی نوشتم.
یه خواستنی مو گذاشتم ببینید. حتما یه روزی می پرم...

هوای پریدن آبیست...!!!
پرهای پرواز دستان توست
عاشق که باشی
هوای پریدن آبیست
عاشق تر که شوی
محو می شوی
دوست داری بیشتر راه بروی
کنار روحی که فراز ابرهاست
آسمان...!!!


